فرشته ي پاكم
زندگيم
عشقم
ماهكم
جيگرم
دو روز پيش كه با بابايي رفتيم دكتر بازم صداي قلبتو شنيدم ، اين دفعه خيلي واضح تر بود خيلي هم تند بود.
دكتر مثل هميشه وزن و فشارم چك كرد...وزنم هيچ تغييري نكرده بود ، دكترگفت بايد بيشتر باشي.

كوچولوي من نميدونم چرا وزن اضافه نكردم ولي شكمم كه يكم اومده جلو ، يكم نگران شدم.
دكتر برام سونو نوشت براي سلامت جنين.
ديروز با بابايي رفتيم براي سونو گرافي ، ساعت 5:30 بود كه رسيديم و وقت گرفتيم.
خيلي شلوغ بود و حدوداي ساعت 8 بود كه نوبتم شد...حالا ببين چي شد:
خوابيدم رو تخت
دكتر :اسمت چيه؟
من :شيرين ...
دكتر : چند وقتته ؟
من :18 هفته
دكتر شروع به كار كرد.
من دل شوره دارم و زل زدم به مانيتور.
دكتر هيچي نميگه ونگاه ميكنه و دستگاه روي شكمم تكون ميده.
من : آقاي دكتر همه چيز خوبه هيچ مشكلي نيست؟
دكتر : هيچ مشكلي نيست و جنين سالم و خوب رشد كرده.
من هيچي نميگم و ميخندم.
دكتر : نگاه كن اين صورتشه
من : ميخندم و نگاه ميكنم
دكتر نگاه ميكنه و انگار داره دنبال يه چيزايي ميگرده
من : آقاي دكتر من تكوناشو حس نميكنم
دكتر : پس اين چيه داره تكون ميخوره ،خوب نگاه كن
من باورم نميشه داره دست و پاهاي كوچولوشو تكون ميده.
من : پس چرا هيچي حس نميكنم
دكتر : حتما متوجه نميشي ،تو هفته هاي بعد واضح تر ميشه
دكتر : نميخواي جنسيتشو بدوني؟؟
من : ميخندم
دكتر :99% دختره
من ميخندم وميگم آقاي دكتر پس اين 1% براي چيه؟؟
دكتر : اينم براي اينه كه احتمال داره بيضه هاش بالا باشه كه احتمالش خيلي كمه.
دكتر : ميتوني بلند بشي.
من : خيلي ممنون آقاي دكتر ، پس همه چيز خوب بود؟
دكتر : بله .سن حاملگيم 18 هفته و 2 روز وتاريخ زايمان هم 25 شهريور.
من : ممنون آقاي دكتر.خداحافظ
دكتر : به سلامت.
وقتي اومدم بيرون بابايي نگام ميكرد و ميخنديد

بابايي : چي شد شيرين؟ دكتر چي گفت؟
من :گفت همه چي خوبه
بابايي :يعني بچه سالم؟ هيچ مشكلي نداره؟
من :آره بابا ، سالمه.تازه دست و پاهاشم تكون ميداد.
بابايي : به من نگاه ميكنه و ميخنده.
من : يه چيزي بگم؟
بابايي :چي؟
من :دكتر گفت 99% دختره.
بابايي :واااااي مباركه شيرين جونم.
من :ميخندم.
بعدشم كه جواب و گرفتيم و سوار ماشين شديم و رفتيم.
اينم داستان سونوگرافي من........................................
حالا از اين به بعد ميتونم بهت بگم دخترم.
دختر نازم منو بابايي كلي ذوق زده شديم از اين كه فهميديم جنسيتت چيه.كوچولوي من.دخملم.
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم.بابايي دستشو گذاشت رو شكمم و گفت صبح بخير دخترم.
خيلي خوشحالم كه بابايي هم اين همه دوستت داره.
منو بابات بهت افتخار ميكنيم دختر نازم.از امروز به بعد بايد به فكر رنگ كردن و تزئين اتاقت باشيم.دلم ميخواد اتاقت مثل خودت ناز باشه.
ملوسكم....دخمل مامان خيلي دوست دارمااااااااااااااااااااااااااااااااا
موضوع :
اين روزها تكوناي تو شده بزرگترين دغدغه ي فكريم....همش نگرانم كه چرا هنوز تكوناتو حس نميكنم.
دو روزه كه يه چيزايي تو دلم حس ميكنم ، حالا نميدونم خودتي يا نه....شايدم خيالاتي شدم. 
خوب من كه قبلا تجربه نداشتم ، حالا از كجا بفهمم تكوناي ني ني چجوريه....حالا شايد تو داري خود نمايي ميكني و شايد مامان كوچولوت خيالاتي شده....به هر حال بيخيال....چون كه من امروز ميخوام برم دكتر ،اونجا كه صداي قلبتو بشنوم خيالم راحت ميشه.
يادت هست كه چقدر دوست دارم نفس...!
موضوع :

بازم داره بارون مياد...اين دفعه هم بارون ميااااد و هم داره اذان ميگه...
چه لحظه ي مقدسي....وقتي بارون مياد...وقتي ميري زير بارون ...دلامون به خدا نزديكتره....

از ته دل تو يه روز باروني لحظه اي كه صداي اذون به گوشم ميرسه....از خدا ميخوام كه تو ، و بقيه فرشته هايي كه تو دل ماما ناشونن تحت هر شرايطي سالم و سر حال باشن. از خدا مي خوام كه به همه ي منتظراني كه چشم به راه اند ، لطف كنه و اجازه بده فرشته كوچولوشون بياد تو دلشووووون.... آميييييييييييييييييييين.
.gif)
موضوع :
سلام فرشته ي من

انگار همين ديروز بود كه با قلبي پر از اميد رفتم داروخانه و بيبي چك خريدم و بعدش چشمام بستم و منتظر موندم كه خط هاي قرمز كه من منتظرشون بودم ظاهر بشن.....gif)
واي كه چه روزي بود...من كه باورم نميشد و رفتم آزمايش دادم و بازم باورم نميشد و نميدونم چجوري از اتاق تزريقات سر در اوردم و اولين دكتري كه ديدم جواب آزمايشمو دادم دستش و اونم گفت مبارك....به سلامتي..gif)
ولي مشكل اينجاست كه بازم باور نميكردم ....آخه هيچ حسي نداشتم ،هيچ كدوم از علائم بارداري هم نداشتم..gif)
تا اينكه رفتم سونو گرافي و بارداري تاييد شد و صداي قلبت هم شنيدم .
بخورم تورو كه صداي قلبتم جيگر.
حالا اين روزها منتظر اينم كه خودت بهم بفهموني كه هستي ...من و بابايي منتظر تكوناتيم عروسكم.
يادت نره كه جيگر طلاي عسل بلاي مني..gif)
.gif)
راستي فكر كنم كه ديگه صدامونو ميشنوي....ميخواستم بگم ببخشيد كه بعضي وقتا ديوونه ميشم و به بابايي گير ميدم و الكي گريه ميكنم ....ببخشيد كه با صداي گريم اذيتت ميكنم .سعي ميكنم هميشه شاد باشم تا توهم راضي باشي... راستي امروز با بابايي رفتيم يكم پياده روي كرديم....عجب هوايي بود....قربونت برم ما منتظريم كه بياي تا سه تايي بريم پياده روي.

.gif)
دوست دارم نه يكم،خيليييييييييييييييييييي.





موضوع :
سلام كوچولوي خوشگلم... امروز رفتيم پارك جنگلي سرخه حصار. خانواده ي ما يعني مامان بزرگ و عموهات و سه تا از دايي هاي بابايي به همراه زن و بچه.
.gif)
خيلي خوش گذشت...بعد از خوردن ناهار مردها كه رفتن فوتبال بازي كنند ...من هم با زن ها رفتيم يكم قدم زديم يكم هم از تپه ها بالا رفتيم....خيلي خسته شدي نازنينم...ببخشيد ولي خوش گذشت.
بعدشم آتيش به پا كرديم و آش دوغ پختيم...تو اون هواي سرد خيلي چسبيد...اي كاش تو هم بغلم بودي تا بيشتر بهمون خوش ميگذشت جات خالي بود ماماني.
وقتي اومديم خونه خيلي خسته بودم...ميدونم اذيت شدي ولي يكم كه استراحت كردم خيلي بهتر شد. ميدونم كه به تو هم خوش ميگذره جيگرم.
بوووووووووووووووووووووس![]()
موضوع :
















.gif)

