سلام کوچولوی نازم...
بالاخره با هم دیگه وارد هفته ی ٣٩ شدیم،شاید این آخرین پستی باشه که تو دل مامانی...
شاید توی پست بعدی با یه دنیا عشق خبر به دنیا اومدنتو بذارم.

نمیدونم کی تموم میشه،ولی واقعا خیلی خسته شدم...تو این ٨ ماهی که گذشت و تو دلم بودی هیچی نفهمیدم و همه چی خیلی خوب بود.ولی ماه نهم یه چیز دیگه است...دیگه حتی نمیتونم زیاد بشینم و حتی موقع خواب هم راحت نیستم.دست و پاهام به طور عجیبی باد کرده و زانوهام خیلی درد میکنه،شاید به خاطر اضافه وزنم باشه (قبل از بارداری ٦٠ کیلو بودم)ولی حالا بیشتر از ١٥ کیلو اضافه کردم.باورت میشه!!!
دخترم زود بیا که مامان دیگه تحمل نداره...میدونم با اومدنت و دیدن روی ماهت تمام این سختی ها رو فراموش میکنم .
اینم بگم که تمام این سختی ها می ارزه به بودنت...وقتی اومدنی محکم میچسبونمت به خودم و از گرمای تنت دوباره زنده میشم.
دوست دارم چون پاک و مهربونی...![]()
بوووووووووووووووس...
موضوع :
سلام همه ي زندگيم...
21ام مرداد تولد ماماني بود...امسال بهترين كادوي تولدم اين بود كه رفتم سونو و ديدمت و يه عالمه ذوق زده شدم ...البته دير وقت بود ودكتر مي خواست بره و خيلي زود كارشو تموم كرد و من نتونستم يه دل سير نگاهت كنم.

وزن تقريبي 2600 با قد تقريبي 49...روزي هزار دفعه اين اعداد با خودم تكرار ميكنم و با كتاباي بارداري و بقيه نيني ها مقايسه ميكنم، ميترسم كه خوب رشد نكرده باشي.![]()
من خودم وقتي به دنيا اومدم 3 كيلو 500 گرم بودم.حالا تا به دنيا اومدنت وقت داريم كه بازم وزن اضافه كني،ببينم ميتوني از مامان جلو بزني .

چند شب پيش وقتي خواب بودم يهو از شدت درد شكم و كمرم از خواب بيدار شدم.اولش اهميت ندادم و يكم خودم و جا به جا كردم.ولي چند دقيقه بعد دردم شديدتر شد .
يه لحظه فكر كردم كه داري به دنيا ميايي و از ترسم اشكام سرازير شد ، خداييش از زايمان خيلي ميترسم.
همينجوري اشك ميريختم و به خدا التماس ميكردم كه الان نه ،من آماده نيستم و همش ميگفتم خدا جون يه هفته ديگه بهم وقت بده.
تو همون حال خوابم برد تا ساعت 11 صبح كه از خواب بيدار شدم و دردم هنوز از بين نرفته بود ولي آروم بودم.خدا روشكر كه بابايي صدامو نشنيد و بيدار نشد وگرنه يه عالمه به بچه بازي هاي من ميخنديد.نميدونم علت دردم چي بود ولي باعث شد كه من به خودم بيام ويه سر و ساماني به خونه و زندگي بدم.شايد 1 ماهي باشه كه دست به سياه و سفيد نزدم.هنوز لباس هايي كه بعد از به دنيا اومدنت بايد بپوشي نشستم و هزارتا كار عقب افتاده دارم.
باورم نميشه،شايد تا 2 هفته ديگه بياي پيشم.فكرشو بكن خيلي دوست دارم كه ببينمت و براي اون لحظه ثانيه شماري ميكنم و از طرفي از زايمان و بيمارستان و چيزهاي وحشتناكي كه انتظارمو ميكشند به طور عجيبي بيزارم.
فقط اميدم به خداست ،بهش ايمان دارم و همينه كه بهم آرامش ميده.
كوچولوي نازم اين روزها هم ميگذره و بالاخره تو مياي و زندگيمون شيرين تر از هميشه ميشه...

راستي عكس هاي سيسمونيتو تو ادامه مطلب همين پست برات گذاشتم كه يادگاري بمونه تو وبلاگت.
ادامه مطلب...
موضوع :
سلام عزیز دل مامانی
دیگه کم مونده که بیای و مامانی یه نفس راحت بکشه...احساس میکنم این هفته های آخر دیگه خیلی داره طولانی میشه.
دخترکم به همت مامان بزرگ(مامان من) کارای سیسمونیت تموم شد و هفته ی پیش سیسمونیتو آوردن و حالا دیگه اتاقت کامل شده.
در اولین فرصت عکساشو تو وبت میزارم.

دخترکم خیلی دلم میخواد ببینمت...آخرین بار که تو سونو دیدمت مثل یه ماهی زبر و زرنگ تکون میخوردی...این دفعه به احتمال زیاد دکتر برام سونو مینویسه،دلم داره پر میکشه که یه بار دیگه ببینمت.

عروسکم به امید خدا این ماه هشتم هم داره تموم میشه...باورم نمیشه که با هم دیگه تا اینجا پیش رفتیم.فقط خدا کنه همه چیزخوب پیش بره و اخرش یه دختر سالم و سرحال و نازو تپلی بیاد تو بغلم.
پرنسس ناز من، منو بابایی خیلی دوست داریم و همچنان برای دیدنت لحظه شماری میکنیم.
بووووووووووووووووووووووووووووس قشنگترینم.

موضوع :
سلام فرشته ي آسموني مامان...![]()

اين روزها كه توي دل ماماني؛ هوا خيلي گرم شده و روزها خيلي خيلي دير ميگذره
يعني ميشه اين روزها تموم بشه و تو بياي تو بغلم
دختركم ديروز فهميدم كه ني ني يكي از دوستاي ني ني وبلاگيم به دنيا اومده...وقتي عكس گيسو ديدم يه عالمه ذوق كرد
.دلم ضعف رفت براي اينكه ببوسمش... همش تو دلم ميگفتم خوش به حال مامانش.![]()
دختركم ماه رمضان هم داره شروع ميشه...انگار همين ديروز بود ماه رمضان پارسال لحضه ي اذان سر سفره افطار از خدا يه نيني سالم و خوشگل مي خواستم...امسال ماه رمضان خدا یه فرشته پاک بهم هدیه کرده که تو دلم و من نمیتونم امسال روزه بگیرم.
![]()
آیلین من ؛ قرار بود ما بعد از اینکه بابایی رفت مکه و اومد نی نی دار بشیم ولی همه چی دست به دست هم داد ویه اتفاقایی افتاد که قبل از رفتن بابایی تو اومدی تو دلم.حالا حکمتشو فهمیدم...امسال مکه حج واجب به جای ٢٧ روز شده ٤٥ روز.
اگه تو نبودی چطوری تو این ٤٥ روز دوری بابایی تحمل میکردم...خدای مهربون تورو زودتر بهم داده که از دوری بابایی غصه نخورم.

این روزها وضیعت جسمیم از این رو به اون رو شده ...کفشام که تنگ شده و پاهامو اذیت میکنه انگشترهام به خاطر ورم انگشتام اصلا تو انگشتم نمیره حتی حلقه ی ازدواجم.تمام بند های انگشتام درد میکنه.یه وقتایی هم که عضله ی پاهام تیر میکشه.هر شب هم که تو خواب رگ پاهام میگیره بماند،چون بهش عادت کردم.
عروسکم یه وقتایی اصلا تکون نمیخوری که مامان نگران میشه و حتی اشکمم هم در میاری ولی بعدش چنان تکونایی از خودت نشون میدی که کلافم میکنه.
ظاهرم هم که اصلا نشون نمیده که ٨ ماهمه...همه فکر میکنند ٦ ماهمه.این یکم نگرانم میکنه...نکنه که خوب رشد نکردی...خیلی وقته که سونوگرافی نرفتم،خدا کنه که سالم و سرحال باشی.
خیلی دلم میخود این دفعه که رفتم دکتر برام سونوگرافی بنویسه .دلم داره پر میکشه که ببینمت.
خیلی دوست دارم نفسم.

موضوع :









