هديه اي از طرف خدا

عطر تن تو ، عطر بهشته

 آیلین

 

ییبی

تاريخ چهارشنبه 5 مهر 1391سـاعت 3:39 بعد از ظهر نويسنده شيرين|

سلام sdfg

آیلین جونم بالاخره بابایی از مکه اومد و من تو این دو هفته که گذشت حسابی سرم شلوغ بود

تو هم که انگار بابایی هنوز یادت مونده بود با دیدن بابایی همش میخندیدی

تازگیا هم که تا بابایی شروع میکنه باهات حرف زدن تو با صدای بلند میزنی زیر خندهdf

اگه راستشو بخوای از اولم به بابایی بیشتر میخندیدی تا به من

معلومه که با بابات بیشتر حال میکنی

چند روز که یاد گرفتی جیغ بکشی یا وقتایی که خوابت میاد و بی حوصله ای نق میزنی و واسه خودت غر غر میکنی

یادگرفتی که سرتو از رو بالش بلند کنی و چند ثانیه هم نگه داری

وقتی میزاریمت تو تشک بازیت با تعجب به عروسکاش نگاه میکنی و باهاشون به زبون خودت حرف میزنیsd

روز تاسوعا و عاشورا که رفتیم حسینیه از صدای مداحی که از بلندگو پخش میشد یکم ترسیدی و بغض کردی

ولی کمکم گوشت عادت کرد و مثل همیشه دختر آروم و خوبی بودی

تو حسینه که تو بغلم بودی به این فکر میکردم که پارسال همین موقع پیشم نبودی  از امام حسین تو رو طلب میکردم،

امسال محرم تو بغلمی خدا رو شکر میکنم.sd

منو بابایی عاشقتیم دخترم...مخصوصا بابایی که روزانه بیشتر وقتشو به تو اختصاص میده و باهات بازی میکنه

 

تاريخ جمعه 18 آذر 1390سـاعت 8:47 بعد از ظهر نويسنده شيرين| |

Design