هديه اي از طرف خدا

عطر تن تو ، عطر بهشته

آیلین

 آیلین

 

ییبی

[ چهارشنبه 5 مهر 1391 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ شيرين ] [موضوع : ] [ ]
رای بدید

دوستان لطفا بهم رای بدید

[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 2:39 بعد از ظهر ] [ شيرين ] [موضوع : ] [ ]
این روزها

سلام

یکم از این روزهامون بگمخجالت

اول این که بالاخره موفق شدم رنگ ها رو کامل بهت یاد بدمزیبا

از یک تا ده هم تقریبا نوشتنشو یاد گرفتی

دارم سعی میکنم شماره تلفن خونه رو هم بهت یاد بدم

نقاشی کشیدنت هم خیلی بهتر شده

کتاب های رنگ آمیزی هم خیلی تمیزتر از قبل رنگ میکنی

یهو زد به سرم برات آبرنگ گرفتمآرام

خیلی خوشت اومد منم بعد از سال ها تونستم با آبرنگ چندتا نقاشی بکشم

احساس خوبی بهم میده

نمیدونم چرا زودتر برات نگرفتمدلخور

دیروز بهت گفتم آیلین یه لحظه آینه ات رو بده

چون تازه خریدیش وخیلی دوسش دادی از خودت دور نمیکنی

خیلی جدی گفتی : متاسفم مامان یه وقت خرابش میکنیسکوت

حالا قیافه منو تو اون لحظه تصور کنتعجب

روزی چندبار خونه رو پر میکنی از قابلمه و قوری و ظرف و ظروف اسباب بازیت

میگم آیلین خواهش میکنم خودت اسباب بازی هاتو جمع کن

میگی مگه من مامان توام که خونتو تمیز کنم.هیپنوتیزم

آیلین جونم در این لحظه 3 سال و 3 ماه سن دارد.

 

[ پنجشنبه 27 آذر 1393 ] [ 3:32 بعد از ظهر ] [ شيرين ] [موضوع : ] [ ]
بعد از مدت ها سلام

عزیز دلم تولد 3 سالگیت هم گذشتجشن

برات آرزوی شادی و موفقیت و سلامت میکنم دختر کوچولوی مهربان منمحبت

هر روز که میگذره و بزرگتر میشی خدا رو بیشتر شکر میکنم و ازش ممنونمبغل

به خاطر مهربونی و شادی و محبت و عشقی که من میدیخجالت

خدا رو شکر که تو رو دارمبوس

تولد 3 سالگی

[ يکشنبه 16 آذر 1393 ] [ 2:22 بعد از ظهر ] [ شيرين ] [موضوع : ] [ ]
عکس

 

این عکس برای اسفند 92 که پرتقالی که دستت خودت پوست کندی

 

مسافرت عید

نوروز 93 در اردبیل

نوروز 93 پارک شورابیل  در اردبیل

نوروز 93 در شیخ صفی

سیزده بدر

aylin

مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده

زندگـــــی منــی تــو

کتلت دستپخت آیلین

عمو نادر برات دوچرخه خرید

رفتیم باغ وحش

و باز هم اردبیل(هوای عالی و خنک)

گـل من برام گـل چیده آورده

آیلین و خاله اش در حال عکس گرفتن و البته پاهای مبارک مادر بنده

 (سعی کردم عکسارو به ترتیب بذارم از اسفند 92 تا خرداد 93)

عکسایی که از لپ تاپ پاک شده بود با برنامه ریکاوری برگردوندم.

 

 

[ پنجشنبه 12 تير 1393 ] [ 10:54 بعد از ظهر ] [ شيرين ] [موضوع : ] [ ]
بعد از مدت ها

بعد از مدت طولانی اومدم سراغ لب تاپ و وبلاگم

فکر کنم دیگه هیچکس سراغی از وبلاگم نگیره

خیلی دوست دارم بیام از دخترم بنویسم از کارای جدیدی که یاد گرفته از حرف هاایی که میزنه از روزهایی که با هم میگذرونیم

هر موقعی که اومدم سراغ لب تاپ یه چیزی منو برگردونده و بازم رفتم سراغ آیفونم

شاید اگه آیفون نبود فیس بوک و اینستاگرام و وایبر و لاین و ...نبود وقت بیشتری داشتم تا وبلاگ نویس خوبی باشم.

یکی دیگه از دلایلی که زیاد به اینجا رسیدگی نمیکنم اینه که زیاد اهل نوشتن نیستم و خودمم میدونم اصلا قلم خوبی ندارم.

امروز دیگه طلسم شکسته شد و موفق شدم صفحه وبلاگمو باز کنم.

میخواستم با عکس شروع کنم که دیدم تمام عکسایی که تو لب تاپ ریخته بودم پاک شده.

تا حالا انقدر اعصابم بهم نریخته بود.اصلا باورم نمیشه.بازم بابایی ویندوزشو دستکاری کرده

زنگ زدم بهش گفتم تا یه هفته نمیخوام ببینمت.یعنی اگه میشد میزدم میترکوندمش.یعنی تا این حد عصبانی ام....

پست بعدی با عکس میام،البته اگه عکسی باقی مونده باشه.

[ يکشنبه 8 تير 1393 ] [ 1:20 بعد از ظهر ] [ شيرين ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد