جوجونویسی

حالم خیلی بده

یه روز بارونیِ پاییزی

1393/2/8 10:10
نویسنده : جوجو
27 بازدید
اشتراک گذاری

یه روز بارونیِ پاییزی بود. برق کل محله رفته بود و من کنار پنجره نشسته بودم و به صدای بارون گوش می‌دادم. مامان شمع روشن کرده بود و بوی چای تازه توی خونه پیچیده بود. اون شب، بابابزرگ شروع کرد به تعریف کردن قصه‌های قدیمی؛ از وقتی که خودش بچه بوده و توی کوچه‌های خاکی بازی می‌کرده.
منم با یه پتو دور خودم، محو حرف‌هاش شده بودم. نه موبایلی بود، نه اینترنتی، نه حتی تلویزیون. فقط صدای بارون، نور شمع و خنده‌های آروم خانواده.
شاید اون شب خیلی ساده بود، ولی هنوزم وقتی بارون میاد، یاد همون حس آرامش و امنیت می‌افتم؛ حسی که انگار توی هیچ جای دیگه‌ای پیدا نمی‌شه.🤗

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

جوجوجوجو
29 اردیبهشت 05 10:17
یادش بخیر😪
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به جوجونویسی می باشد